علی احمدی جمعه 15 بهمن 1395 06:06 بعد از ظهر نظرات ()
     در تبریز هیچ کس نمی دانست شاه مرده است . پنچ روزی بود که محمد شاه بر اثر بیماری نقرس از دنیا رفته بود و در تبریز کسی از این موضوع خبر نداشت، حتی پسرش ، ناصرالدین میرزا . روز ششم قاصد مرگ خسته و درمانده به دروازه ی تبریز رسید . او به نگهبانان گفت نامه ای از مادر شاه آورده است و باید به دست ولیعهد برساند . ولیعهد نامه را باز کرد ، خط مادرش را شناخت . مادرش در نامه او را از مرگ غم انگیز پدرش آگاه کرده بود و خواسته بود که فوراً به پایتخت بیاید و تاجگذاری کند و سلطنت را بر عهده بگیرد .  با خواندن نامه ولیعهد شانزده ساله بی اختیار لرزید و از چشمانش اشک جاری شد. بدون شک این لرزش گریه از غصه پدر و یتیم شدن نبود ، چرا که سال ها دوری از پدر و مادر ، احساسی در این باره در او باقی نمانده بود. همه ی ناراحتی های او اوضاع آشفته ی تهران و چگونگی رسیدنش به تهران بود. همان قاصد خبر داد که اوضاع پایتخت خراب است و افراد فرصت طلب برای رسیدن به پست و مقام ، مانند گرگ های درنده به جان هم افتاده اند . ولیعهد پرسید: « چیز دیگری همراه نامه نبود ؟ پولی ، کیسه زری ! » قاصد دست ها را از هم باز کرد و گفت:« نه به سر مبارکتان ! از قرار معلوم خزانه مملکت خالی است . »  ناصرالدین میرزا قاصد را مرخص کرد و دستور داد وزیرش نصیرالملک و وزیر نظام فوراً به حضورش بروند . او در حالی که اشک می ریخت ، خبر مرگ شاه را به آن ها داد و از ان ها خواست که برای رسیدن به سلطنت یاری اش دهند . نصیر الملک به محض شنیدن خبر ، مثل اینکه پدر خودش مرده باشد ، به سر و صورت خود زد و گریه و زاری کرد ، طوری که ولیعهد از مشورت با او پشیمان شد و از میرزا تقی خان کمک خواست . بر خلاف نصیر الملک ، میرزا تقی خان با خونسردی و آرامش قدم می زد ، فکر می کرد و در پی راه چاره بود . بعد از مدتی تفکر گفت :« همه چیز را بر عهده من بگذارید . من شما را به حکومت خواهم رساند . » ولیعهد گفت : « گریه نکنید شما بای قبلاً فکر این روز ها را می کردید . به هر حال کاری است که شده است . حالا شما شاه هستید . شاه یعنی مرکز قدرت این مملکت . شاه نباید در مقابل مسأله ها ی کوچک از خودش ضعف نشان بدهد . » ناصرالدین میرزا که سخت احساس تنهایی می کرد و از عزم  و اراده ی وزیر نظامش خبر داشت ، بازوی میرزا تقی خان را چنگ زد و خیره در چشم های او گفت :« شما کمکم می کنید ؟ قول می دهم که هر چه بخواهید به شما بدهم . » میرزا تقی خان لبخندی زد و بازوی خود را رها کرد . او با بد قولی و وعده های بی اساس شاهان آشنایی کامل داشت. با ای حال گفت :« من چیزی نمی خواهم جز سعادت کشورم . این کشور بیش از هر چیز نیاز به یک شاه دارد تا دچار هرج و مرج نشود. شما نامه ای بنویسید و به من اختیار تام بدهید تا کسی مزاحم کار من نشود. بقیه کار ها با من .» نوشتن این نامه کار خطرناکی بود ولی ولیعهد جوان به او اعتماد کرد . در واقع چاره ای جز این نداشت . میرزا تقی خان کسی نبود که از این موقعیت سوء استفاده کند . نامه را گرفت وبا قدرت تمام کاد ها را بیش برد .اولین کارش تهیه پول بود. از چند تاجر مبلغ سی هزار تومان قرض گرفت و به آن ها قول داد تا به محض رسیدن به تهران این پول را به آن ها پس خواهد . او با گرد آوردن سربازان پراکنده ی پادگان های تبریز به سوی تهران حرکت کرد و ای خبر را پیشاپیش به وسیله ی قاصدهایی فرستاد. تا زمینه ی سلطنت شاه جدید را آماده کند و همه را منتظر نگه دارد. او که خوب می فهمید هدایت سی هزار سرباز در این چند روز کار مشکلی است و از سویی دیگر از روحیه ی زور گویی و باج خاهی نظامیان باخبر بود ، قبل سفر دستور داد که هیچ یک از سربازان و افسران قشون حق گرفتن پول یا جنس از مردم بین راه را ندارد و اگر اسب یکی از نظامیان وارد مزرعه یا باغ کشاورزی بشود ، همان حیوان باید به عنوان خسارت به صاحب آن مزرعه داده شود و در صورتی که کسی ظلمی به مظلومی کرد ، به شدید ترین وضع مجازات و کشته خواهد شد . نظم و عدالت ای سفر در طول تاریخ قاجار و قبل از آن بی نطیر بود، هم مردم راضی بودند و هم شاه جوان . به همین خاطر در یکی از استراحت گاه های بین راه ، شاه به میرزا تقی خان لقب امیر نظام (فرماده کل ارتش ) داد . این سفر چهل روز طول کشید . در تهران افراد زیادی طمع کارانه در انتظار پست و مقام خود بودند ، خصوصاً بالا ترین مقام که صدر اعظمی یا همان نخست وزیری بود . شاه به محض ورود به تهران در تاریخ بیست و یکم ذیقعده سال1264 ه.ق بر تخت سلطنت نشست و همان شب خیال همه را آسوده کرد یعنی به میرزا تقی خان لقب «اتابک اعظم داد و فرمان صدر اعظمی او را صادر کرد و گفت:« امیر نظام ما تمام امور کشور را به شما سپردیم و به عدالت و حسن رفتار شما اعتماد داریم و به جز شما به هیچ کس دیگری چنین اعتقادی نداریم به همین جهت این دست خط را نوشتیم .»