تبلیغات
حقیقت تاریخ - نقش امیر کبیر در به حکومت رسیدن ناصرالدین شاه
حقیقت تاریخ
هر کس از مردم پند نگیرد خدا به وسیله مردم به او پند می دهد.
پیام مدیر
ملتی که کتاب نمی خواند باید تمام تاریخ را تجربه کند
     در تبریز هیچ کس نمی دانست شاه مرده است . پنچ روزی بود که محمد شاه بر اثر بیماری نقرس از دنیا رفته بود و در تبریز کسی از این موضوع خبر نداشت، حتی پسرش ، ناصرالدین میرزا . روز ششم قاصد مرگ خسته و درمانده به دروازه ی تبریز رسید . او به نگهبانان گفت نامه ای از مادر شاه آورده است و باید به دست ولیعهد برساند . ولیعهد نامه را باز کرد ، خط مادرش را شناخت . مادرش در نامه او را از مرگ غم انگیز پدرش آگاه کرده بود و خواسته بود که فوراً به پایتخت بیاید و تاجگذاری کند و سلطنت را بر عهده بگیرد .  با خواندن نامه ولیعهد شانزده ساله بی اختیار لرزید و از چشمانش اشک جاری شد. بدون شک این لرزش گریه از غصه پدر و یتیم شدن نبود ، چرا که سال ها دوری از پدر و مادر ، احساسی در این باره در او باقی نمانده بود. همه ی ناراحتی های او اوضاع آشفته ی تهران و چگونگی رسیدنش به تهران بود. همان قاصد خبر داد که اوضاع پایتخت خراب است و افراد فرصت طلب برای رسیدن به پست و مقام ، مانند گرگ های درنده به جان هم افتاده اند . ولیعهد پرسید: « چیز دیگری همراه نامه نبود ؟ پولی ، کیسه زری ! » قاصد دست ها را از هم باز کرد و گفت:« نه به سر مبارکتان ! از قرار معلوم خزانه مملکت خالی است . »  ناصرالدین میرزا قاصد را مرخص کرد و دستور داد وزیرش نصیرالملک و وزیر نظام فوراً به حضورش بروند . او در حالی که اشک می ریخت ، خبر مرگ شاه را به آن ها داد و از ان ها خواست که برای رسیدن به سلطنت یاری اش دهند . نصیر الملک به محض شنیدن خبر ، مثل اینکه پدر خودش مرده باشد ، به سر و صورت خود زد و گریه و زاری کرد ، طوری که ولیعهد از مشورت با او پشیمان شد و از میرزا تقی خان کمک خواست . بر خلاف نصیر الملک ، میرزا تقی خان با خونسردی و آرامش قدم می زد ، فکر می کرد و در پی راه چاره بود . بعد از مدتی تفکر گفت :« همه چیز را بر عهده من بگذارید . من شما را به حکومت خواهم رساند . » ولیعهد گفت : « گریه نکنید شما بای قبلاً فکر این روز ها را می کردید . به هر حال کاری است که شده است . حالا شما شاه هستید . شاه یعنی مرکز قدرت این مملکت . شاه نباید در مقابل مسأله ها ی کوچک از خودش ضعف نشان بدهد . » ناصرالدین میرزا که سخت احساس تنهایی می کرد و از عزم  و اراده ی وزیر نظامش خبر داشت ، بازوی میرزا تقی خان را چنگ زد و خیره در چشم های او گفت :« شما کمکم می کنید ؟ قول می دهم که هر چه بخواهید به شما بدهم . » میرزا تقی خان لبخندی زد و بازوی خود را رها کرد . او با بد قولی و وعده های بی اساس شاهان آشنایی کامل داشت. با ای حال گفت :« من چیزی نمی خواهم جز سعادت کشورم . این کشور بیش از هر چیز نیاز به یک شاه دارد تا دچار هرج و مرج نشود. شما نامه ای بنویسید و به من اختیار تام بدهید تا کسی مزاحم کار من نشود. بقیه کار ها با من .» نوشتن این نامه کار خطرناکی بود ولی ولیعهد جوان به او اعتماد کرد . در واقع چاره ای جز این نداشت . میرزا تقی خان کسی نبود که از این موقعیت سوء استفاده کند . نامه را گرفت وبا قدرت تمام کاد ها را بیش برد .اولین کارش تهیه پول بود. از چند تاجر مبلغ سی هزار تومان قرض گرفت و به آن ها قول داد تا به محض رسیدن به تهران این پول را به آن ها پس خواهد . او با گرد آوردن سربازان پراکنده ی پادگان های تبریز به سوی تهران حرکت کرد و ای خبر را پیشاپیش به وسیله ی قاصدهایی فرستاد. تا زمینه ی سلطنت شاه جدید را آماده کند و همه را منتظر نگه دارد. او که خوب می فهمید هدایت سی هزار سرباز در این چند روز کار مشکلی است و از سویی دیگر از روحیه ی زور گویی و باج خاهی نظامیان باخبر بود ، قبل سفر دستور داد که هیچ یک از سربازان و افسران قشون حق گرفتن پول یا جنس از مردم بین راه را ندارد و اگر اسب یکی از نظامیان وارد مزرعه یا باغ کشاورزی بشود ، همان حیوان باید به عنوان خسارت به صاحب آن مزرعه داده شود و در صورتی که کسی ظلمی به مظلومی کرد ، به شدید ترین وضع مجازات و کشته خواهد شد . نظم و عدالت ای سفر در طول تاریخ قاجار و قبل از آن بی نطیر بود، هم مردم راضی بودند و هم شاه جوان . به همین خاطر در یکی از استراحت گاه های بین راه ، شاه به میرزا تقی خان لقب امیر نظام (فرماده کل ارتش ) داد . این سفر چهل روز طول کشید . در تهران افراد زیادی طمع کارانه در انتظار پست و مقام خود بودند ، خصوصاً بالا ترین مقام که صدر اعظمی یا همان نخست وزیری بود . شاه به محض ورود به تهران در تاریخ بیست و یکم ذیقعده سال1264 ه.ق بر تخت سلطنت نشست و همان شب خیال همه را آسوده کرد یعنی به میرزا تقی خان لقب «اتابک اعظم داد و فرمان صدر اعظمی او را صادر کرد و گفت:« امیر نظام ما تمام امور کشور را به شما سپردیم و به عدالت و حسن رفتار شما اعتماد داریم و به جز شما به هیچ کس دیگری چنین اعتقادی نداریم به همین جهت این دست خط را نوشتیم .»

  علی احمدی    جمعه 15 بهمن 1395    07:06 بعد از ظهر

BHW
جمعه 25 فروردین 1396 03:27 بعد از ظهر
Great site. Plenty of useful information here. I am sending it to a few pals ans also sharing in delicious.

And obviously, thanks in your effort!
manicure
سه شنبه 15 فروردین 1396 04:54 قبل از ظهر
I know this site gives quality based articles or reviews and extra stuff,
is there any other site which offers these kinds of stuff in quality?
manicure
جمعه 11 فروردین 1396 06:47 قبل از ظهر
Heya! I realize this is somewhat off-topic however I needed to ask.
Does managing a well-established blog such as yours take a large amount of work?

I'm completely new to writing a blog however I do write in my journal every day.
I'd like to start a blog so I can share my personal experience and views online.
Please let me know if you have any kind of suggestions or tips for brand
new aspiring blog owners. Thankyou!
✧✦MOFA✦✧
جمعه 22 بهمن 1395 09:49 بعد از ظهر
ممنون از حضور شما
پاسخ آرمین کریمی: خواهش.
ارام
جمعه 22 بهمن 1395 01:27 بعد از ظهر
می‌سوزد از فراق شما باغبان هنوز

در سوگ داغ بیست گل ارغوان هنوز

سنگین شده است بغض و نفس‌ها به سینه‌ها

آتش زبانه می‌زند از عشقتان هنوز

آوار درد ریخته بر سینه‌هایمان

از چشم شهر می‌چکد اشک روان هنوز

مادر سؤال می‌کند از یوسفش … بگو …

دارد امید دیدن سروی جوان هنوز

در لابه‌لای آن‌همه آوار و زخم و درد

خاکستری بجاست از آن قهرمان هنوز؟

چشم‌انتظار آمدنت بود دخترک…

شاید نشسته کنجی از این بی‌کران هنوز

با لحظه‌لحظه سوختنت شعله می‌کشد

سرتاسر وجود وطن بی‌امان هنوز

این‌گونه پر کشیدنت اصلاً عجیب نیست

دلداده‌ای به غربت یاسی کمان هنوز

می‌خواستی مدافع زینب شوی …؟ شدی…

هستی مدافع حرم عمه جان هنوز

داری دفاع می‌کنی از مردمان شهر

با بال‌های سوخته‌ات بی‌گمان هنوز

جسمت اسیر آتش و آوار و زخم‌هاست

روحت رها و مست سوی کهکشان هنوز

پرواز کن که حق تو بغض قفس نبود

پرواز کن که منتظر است آسمان هنوز
پاسخ آرمین کریمی: زیبا بود.
سجاد
چهارشنبه 20 بهمن 1395 11:46 قبل از ظهر
جالب بود
مرسی از اظهار نظرت
پاسخ علی احمدی: ممنون از بازدیدتون.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


لوگوی دوستان
لینک دوستان

تمامی حقوق این وبلاگ برای حقیقت تاریخمحفوظ است.